قصه های خودمونی
27 مهر 1400 توسط Sepide mfl
به نام خداوند قصه های قشنگ روزگاری سخت از آن روزهای سرد زمستانی بود که دوست داشتم زیر پتو بمانم وهرگز به مدرسه نروم،اما پدرم مثل هرروز در راباز گذاشته بود و تمام خانه را سرما پر کرده بود ومن که حالا در اتاق قدم میزدم تا آماده برای رفتن به… بیشتر »